اگر از بیشتر دانشجویان اقتصاد بپرسید نخستین اقتصاددانان چه کسانی بودند، احتمالاً نام آدام اسمیت را خواهید شنید. این پاسخ، اگرچه از نظر تاریخی بیراه نیست، اما کامل هم نیست. پیش از آنکه اسمیت کتاب ثروت ملل را منتشر کند، گروهی از اندیشمندان فرانسوی برای نخستین بار تلاش کردند اقتصاد را نه بهعنوان مجموعهای از توصیههای حکومتی، بلکه بهعنوان نظامی متشکل از قوانین طبیعی مطالعه کنند؛ قوانینی که به باور آنان، مستقل از اراده پادشاهان، وزیران و بازرگانان عمل میکردند. این گروه، فیزیوکراتها بودند.
در تاریخ اندیشه اقتصادی، اهمیت فیزیوکراتها صرفاً در این نیست که کشاورزی را منشأ ثروت میدانستند؛ این تنها بخشی از داستان است. اهمیت واقعی آنان در این بود که برای نخستین بار این پرسش را مطرح کردند که آیا اقتصاد نیز، مانند فیزیک، نجوم یا زیستشناسی، از قوانینی تبعیت میکند که انسان باید آنها را کشف کند، نه اینکه به دلخواه خود خلق کند؟ این تغییر زاویه نگاه، یکی از بزرگترین انقلابهای فکری قرن هجدهم بود.
اقتصاد اروپا پیش از فیزیوکراتها؛ ثروت فراوان، اقتصاد بیمار
برای فهم فیزیوکراسی، باید فرانسه میانه قرن هجدهم را تصور کنیم.
در نگاه نخست، فرانسه یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان بود. جمعیتی بزرگ، زمینهای حاصلخیز، صنایع دستی پیشرفته، تجارت گسترده و درباری باشکوه در ورسای، تصویری از شکوه و قدرت ارائه میکرد. اما این تصویر، واقعیت اقتصاد فرانسه را پنهان میکرد.
دولت زیر بار بدهیهای سنگین قرار داشت. نظام مالیاتی ناکارآمد بود. کشاورزان بخش اعظم مالیاتها را میپرداختند، در حالی که اشراف و بسیاری از نهادهای مذهبی از معافیتهای گسترده برخوردار بودند. تولید کشاورزی رشد چندانی نداشت و دولت برای جبران کسری بودجه، پیوسته به وضع مالیاتهای جدید و مداخله بیشتر در بازار روی میآورد.
این وضعیت، تناقضی آشکار ایجاد کرده بود.
اگر مرکانتیلیسم درست میگفت و فرانسه با توسعه تجارت، حمایت از صنایع و دخالت گسترده دولت باید ثروتمند میشد، چرا اقتصاد آن تا این اندازه شکننده بود؟
همین پرسش، نقطه آغاز فیزیوکراسی بود.
مرکانتیلیسم چه اشتباهی مرتکب شده بود؟
فیزیوکراتها نخستین منتقدان جدی مرکانتیلیسم بودند، اما نقد آنان صرفاً مخالفت با تعرفه یا تجارت نبود. آنان بنیان فلسفی مرکانتیلیسم را زیر سؤال بردند.
مرکانتیلیستها ثروت را عمدتاً در گردش پول و تجارت جستوجو میکردند. از نگاه آنان، هرچه صادرات بیشتر و ذخایر طلا و نقره بزرگتر باشد، کشور ثروتمندتر است.
فیزیوکراتها پرسیدند:
اگر تمام مردم فقط کالاهای موجود را میان خود مبادله کنند، آیا چیزی به ثروت جامعه افزوده میشود؟
پاسخ آنان منفی بود.
از دیدگاه آنان، تجارت بهتنهایی ثروت خلق نمیکند؛ بلکه تنها مالکیت کالاها را از فردی به فرد دیگر منتقل میکند. اگر هیچ کالای جدیدی تولید نشود، صرف خرید و فروش نمیتواند جامعه را غنیتر کند. این ایده، در زمان خود انقلابی بود.
چرا نام این مکتب «فیزیوکراسی» است؟
واژه Physiocracy از دو واژه یونانی تشکیل شده است:
- Physis به معنای طبیعت
- Kratos به معنای حکومت یا فرمانروایی
بنابراین، فیزیوکراسی را میتوان «حکومت طبیعت» یا «حاکمیت قوانین طبیعی» ترجمه کرد.
اما منظور آنان از «طبیعت» چه بود؟
فیزیوکراتها باور داشتند که جهان دارای نظمی ذاتی است. همانگونه که سیارات طبق قوانین مشخص حرکت میکنند و گیاهان بر اساس قوانین طبیعی رشد میکنند، اقتصاد نیز از قوانینی پیروی میکند که مستقل از خواست دولتها هستند. اگر دولت برخلاف این قوانین عمل کند، اقتصاد دچار اختلال خواهد شد؛ درست همانگونه که نادیده گرفتن قوانین فیزیک، نتیجهای جز شکست ندارد.
این نگرش، تحت تأثیر فضای فکری عصر روشنگری شکل گرفت؛ دورانی که دانشمندانی مانند نیوتن نشان داده بودند طبیعت را میتوان با کشف قوانین آن فهمید، نه با اتکا به سنت یا اقتدار. فیزیوکراتها همین منطق را به اقتصاد منتقل کردند.
آیا اقتصاد نیز مانند طبیعت قانون دارد؟
شاید امروز این پرسش بدیهی به نظر برسد، اما در قرن هجدهم چنین نبود. پیش از فیزیوکراتها، اقتصاد بیشتر مجموعهای از توصیههای سیاسی بود. هر دولت بر اساس نیازهای خود تصمیم میگرفت چه کالایی را ممنوع کند، چه تعرفهای وضع کند یا چه تجارتی را انحصاری سازد.
فیزیوکراتها برای نخستین بار استدلال کردند که اقتصاد را نباید با فرمان اداره کرد، بلکه باید قوانین آن را شناخت. این نگاه، اقتصاد را از «هنر حکومتداری» به «موضوعی برای مطالعه علمی» تبدیل کرد. به همین دلیل، بسیاری از مورخان اندیشه اقتصادی، فیزیوکراتها را نخستین کسانی میدانند که اقتصاد را بهعنوان یک نظام علمی مستقل در نظر گرفتند.
فرانسه؛ کشوری که کشاورزانش فقیر بودند
اکنون به مهمترین پرسش فیزیوکراتها میرسیم.
چرا کشوری که حاصلخیزترین زمینهای اروپا را در اختیار دارد، همچنان با بحران اقتصادی روبهرو است؟
آنان به روستاهای فرانسه نگاه کردند. کشاورزان مالیاتهای سنگین میپرداختند. مقررات پیچیده، آزادی تولید و تجارت را محدود میکرد. دولت در قیمتگذاری غلات مداخله میکرد و تجارت داخلی با دهها مانع اداری روبهرو بود. از نگاه فیزیوکراتها، این مداخلات نهتنها کمکی به اقتصاد نمیکرد، بلکه سرچشمه بحران بود.
به باور آنان، اگر طبیعت آزاد باشد، زمین بیشترین بازده را خواهد داشت. اما اگر دولت با مقررات بیپایان، انگیزه تولید را از بین ببرد، اقتصاد نیز بیمار خواهد شد.
فرانسوا کنه؛ پزشکی که اقتصاد را مانند بدن انسان مطالعه کرد
رهبر فکری این مکتب، فرانسوا کنه بود؛ شخصیتی که مسیر فکری او بهتنهایی نشان میدهد چرا فیزیوکراسی چنین رنگوبوی علمی پیدا کرد.
کنه در آغاز اقتصاددان نبود؛ او پزشک دربار لویی پانزدهم بود. سالها بدن انسان را مطالعه کرده بود و به گردش خون، عملکرد اندامها و هماهنگی دستگاههای بدن میاندیشید.
وقتی به اقتصاد نگاه کرد، همان الگو را دید.
همانگونه که بدن انسان بدون گردش خون زنده نمیماند، جامعه نیز بدون گردش مداوم درآمد، تولید و مصرف نمیتواند به حیات خود ادامه دهد.
از همین تشبیه، یکی از مهمترین نوآوریهای تاریخ اقتصاد شکل گرفت: این اندیشه که اقتصاد یک سیستم زنده است، نه مجموعهای از فعالیتهای پراکنده.
بعدها کنه این ایده را در «جدول اقتصادی» خود به تصویر کشید؛ نخستین مدلی که جریان درآمد و تولید را در کل اقتصاد نشان میداد و بسیاری آن را نیای مدلهای اقتصاد کلان و حسابهای ملی امروزی میدانند.
چرا کشاورزی؟
این همان بخشی است که بیش از همه درباره فیزیوکراتها سوءبرداشت ایجاد کرده است.
بسیاری تصور میکنند آنان صرفاً طرفدار کشاورزی بودند یا با صنعت دشمنی داشتند.
این برداشت، سطحی و تا حدی نادرست است.
فیزیوکراتها هرگز نگفتند صنعت بیفایده است. آنان استدلال میکردند که تنها بخشی از اقتصاد میتواند مازاد واقعی ایجاد کند و آن بخش، کشاورزی است.
دلیل آنان ساده اما عمیق بود.
اگر صنعتگری یک کیلو آهن را به ابزار تبدیل کند، ارزش کالا افزایش مییابد؛ اما این افزایش ارزش، از نظر آنان نتیجه تغییر شکل ماده اولیه است، نه خلق ثروت جدید.
اما زمین، با کمک نور خورشید، آب و فرایندهای طبیعی، از یک دانه گندم، دهها یا صدها دانه جدید تولید میکند. طبیعت چیزی بیش از آنچه انسان در آن قرار داده، بازمیگرداند.
به همین دلیل، آنان معتقد بودند که تنها کشاورزی «محصول خالص» تولید میکند؛ مفهومی که در بخش بعدی مقاله، بهصورت عمیق تحلیل خواهیم کرد.
اهمیت واقعی فیزیوکراتها
اگر امروز بخواهیم فیزیوکراتها را تنها با این جمله معرفی کنیم که «آنها کشاورزی را منشأ ثروت میدانستند»، در حق این مکتب بیانصافی کردهایم.
اهمیت آنان در این بود که برای نخستین بار اقتصاد را نظامی قانونمند دیدند؛ نظامی که میتوان آن را مشاهده، تحلیل و مدلسازی کرد. آنان نشان دادند که پشت آشفتگی ظاهری بازارها، روابطی منظم میان تولید، درآمد، مصرف و سرمایه وجود دارد.
این تغییر نگاه، راه را برای ظهور اقتصاد کلاسیک هموار کرد. آدام اسمیت بسیاری از نتیجهگیریهای فیزیوکراتها را نپذیرفت، اما ایده بنیادی آنان را پذیرفت: اقتصاد دارای قوانین طبیعی است و وظیفه اقتصاددان، کشف این قوانین است، نه صدور فرمان برای اقتصاد.
به همین دلیل، فیزیوکراتها را باید حلقه اتصال میان مرکانتیلیسم و اقتصاد کلاسیک دانست؛ پلی که اقتصاد را از توصیههای سیاسی به سوی یک علم مستقل هدایت کرد.
محصول خالص، جدول اقتصادی و نخستین مدل اقتصاد کلان
اگر قرار باشد تنها یک سؤال را به عنوان نقطه آغاز اقتصاد مدرن انتخاب کنیم، شاید آن سؤال این باشد:
ثروت واقعاً از کجا به وجود میآید؟
امروز پاسخهای متعددی برای این پرسش وجود دارد. برخی بر سرمایه تأکید میکنند، برخی بر فناوری، برخی بر دانش و برخی بر بهرهوری. اما در میانه قرن هجدهم، فیزیوکراتها نخستین گروهی بودند که کوشیدند این پرسش را به شکلی نظاممند پاسخ دهند.
آنها به جای تمرکز بر تجارت، پول یا انباشت طلا، نگاه خود را به «فرایند تولید» معطوف کردند. از نظر آنان، راز ثروت نه در مبادله، بلکه در خلق چیزی بود که پیش از آن وجود نداشت.
تفاوت میان «ثروت» و «انتقال ثروت»
یکی از بنیادیترین تمایزهایی که فیزیوکراتها ایجاد کردند، تفاوت میان خلق ثروت و انتقال ثروت بود.
فرض کنید تاجری یک تن گندم را از روستایی خریداری میکند و در شهری دیگر با سود میفروشد.
از نگاه مرکانتیلیستها، این تجارت میتوانست ثروت ایجاد کند، زیرا سود حاصل شده و پول بیشتری وارد کشور شده است.
اما فیزیوکراتها پرسیدند:
آیا مقدار گندم موجود در جامعه افزایش یافته است؟
پاسخ منفی بود.
تنها مالکیت گندم تغییر کرده است.
بنابراین، مبادله بهخودیخود ثروت جدیدی خلق نمیکند؛ بلکه ثروتی را که پیشتر تولید شده، میان افراد جابهجا میکند. این تمایز بعدها در اقتصاد کلاسیک، نظریه ارزش و حتی حسابهای ملی مدرن، نقشی اساسی پیدا کرد.
مفهوم «محصول خالص»؛ مهمترین ایده فیزیوکراتها
در مرکز اندیشه فیزیوکراتها، مفهومی قرار دارد که آن را Produit Net یا «محصول خالص» مینامیدند.
محصول خالص، مازادی بود که پس از جبران تمام هزینههای تولید باقی میماند.
اما چرا این مفهوم تا این اندازه اهمیت داشت؟
فیزیوکراتها استدلال میکردند که اگر تمام تولید یک جامعه فقط به اندازه هزینههای تولید آن باشد، جامعه هرگز ثروتمندتر نخواهد شد. اقتصاد تنها زمانی رشد میکند که تولید، بیش از مقدار لازم برای بازتولید خود باشد و مازادی ایجاد کند که بتوان آن را سرمایهگذاری، مصرف یا پسانداز کرد. از این منظر، «مازاد» موتور واقعی رشد اقتصادی است. این ایده، بعدها در آثار اقتصاددانان بزرگی چون دیوید ریکاردو، کارل مارکس و حتی نظریههای مدرن رشد اقتصادی، به شکلهای متفاوتی بازآفرینی شد.
چرا فقط کشاورزی محصول خالص ایجاد میکند؟
اینجا به مشهورترین و در عین حال بحثبرانگیزترین ادعای فیزیوکراتها میرسیم.
آنها معتقد بودند تنها کشاورزی قادر به تولید محصول خالص است.
این گزاره، اگر با معیارهای امروز سنجیده شود، نادرست به نظر میرسد؛ اما برای فهم آن باید خود را در چارچوب فکری قرن هجدهم قرار دهیم.
فرض کنید کشاورزی یک کیسه بذر را در زمین میکارد. پس از یک فصل، ممکن است ده یا بیست کیسه محصول برداشت کند. طبیعت، با کمک نور خورشید، آب و حاصلخیزی خاک، چیزی بیش از آنچه انسان در زمین قرار داده بود، بازمیگرداند.
از نگاه فیزیوکراتها، این افزایش واقعی ثروت است.
حال به یک صنعتگر نگاه کنید که چوب را به میز تبدیل میکند یا آهن را به ابزار کشاورزی. او ارزش کالا را افزایش داده است، اما از دید فیزیوکراتها، ماده اولیه جدیدی خلق نکرده؛ بلکه فقط شکل آن را تغییر داده است. بنابراین، صنعت و تجارت را «مولد» نمیدانستند، بلکه آنها را فعالیتهایی میدانستند که ارزش تولیدشده در کشاورزی را دگرگون یا توزیع میکنند.
اشتباه تاریخی فیزیوکراتها دقیقاً از همینجا آغاز میشود؛ زیرا انقلاب صنعتی هنوز در آغاز راه بود و آنان نمیتوانستند نقش فناوری، ماشینآلات و بهرهوری صنعتی را که بعدها اقتصاد جهان را دگرگون کرد، پیشبینی کنند.
سه طبقه اقتصادی؛ نخستین تصویر کلان از اقتصاد
برای توضیح جریان ثروت در جامعه، فیزیوکراتها اقتصاد را به سه طبقه تقسیم کردند.
۱. طبقه مولد
این طبقه شامل کشاورزان و کسانی بود که مستقیماً با زمین کار میکردند. از نگاه فیزیوکراتها، تنها این گروه میتوانست محصول خالص تولید کند؛ زیرا تنها آنان با کمک طبیعت، مازاد واقعی ایجاد میکردند.
۲. طبقه مالک
مالکان زمین، اشراف و دولت در این طبقه قرار میگرفتند. این گروه تولیدکننده نبودند، اما از طریق اجاره زمین یا مالیات، بخشی از محصول خالص را دریافت میکردند.
۳. طبقه سترون یا غیرمولد
واژه «سترون» (Sterile Class) شاید امروز بار منفی داشته باشد، اما در ادبیات فیزیوکراتها به معنای «فاقد محصول خالص» بود، نه «بیفایده».
صنعتگران، پیشهوران، بازرگانان و تولیدکنندگان صنعتی در این طبقه قرار میگرفتند. آنها برای اقتصاد ضروری بودند، اما از دید فیزیوکراتها، ارزش جدیدی خلق نمیکردند.
این طبقهبندی، هرچند امروز پذیرفته نیست، نخستین تلاش برای تحلیل اقتصاد در سطح کلان بود؛ یعنی نگاه به اقتصاد نه بهعنوان مجموعهای از افراد، بلکه بهعنوان شبکهای از گروههای اجتماعی که با یکدیگر در ارتباطاند.
جدول اقتصادی؛ نخستین مدل اقتصاد کلان
شاهکار فکری فرانسوا کنه، Tableau Économique یا جدول اقتصادی بود.
اگر از دیدگاه تاریخ علم به این اثر نگاه کنیم، اهمیت آن بسیار فراتر از محتوای فیزیوکراسی است.
کنه برای نخستین بار اقتصاد را مانند یک سیستم زنده ترسیم کرد. او نشان داد که درآمد از بخش کشاورزی آغاز میشود، به مالکان زمین منتقل میشود، سپس صرف خرید کالاهای صنعتی و محصولات کشاورزی میشود و دوباره به تولیدکنندگان بازمیگردد.
به بیان دیگر، پول و کالاها در اقتصاد دائماً در حال گردش هستند. این ایده، امروز برای ما کاملاً آشناست، اما در قرن هجدهم یک مفهوم انقلابی بود. زیرا تا پیش از آن، کمتر کسی اقتصاد را به صورت یک چرخه پیوسته تصور کرده بود.
سرمایه از نگاه فیزیوکراتها
یکی دیگر از نوآوریهای مهم این مکتب، توجه به مفهوم سرمایه بود. پیش از آن، بسیاری از نویسندگان اقتصادی سرمایه را صرفاً به شکل پول یا فلزات گرانبها میدیدند. اما فیزیوکراتها میان انواع مختلف سرمایه تمایز قائل شدند.
آنها از سرمایهای سخن گفتند که هر سال در تولید مصرف میشود، مانند بذر، خوراک دام و دستمزد کارگران، و سرمایهای که سالها در تولید باقی میماند، مانند ابزار کشاورزی، ساختمانها و دامهای مولد.
این تفکیک، بعدها در اقتصاد کلاسیک به مفاهیمی مانند سرمایه در گردش و سرمایه ثابت نزدیک شد و نقشی مهم در تحلیل فرایند تولید ایفا کرد.
بزرگترین دستاورد فکری فیزیوکراتها
اگر همه نظریههای این مکتب را کنار بگذاریم، یک دستاورد همچنان پابرجا میماند. فیزیوکراتها برای نخستین بار نشان دادند که اقتصاد را نمیتوان فقط با مشاهده قیمتها یا معاملات فهمید. برای درک اقتصاد باید به جریان دائمی تولید، توزیع، مصرف و بازتولید نگاه کرد.
این همان تغییری بود که اقتصاد را از مجموعهای از توصیههای تجاری، به مطالعه یک «نظام پویا» تبدیل کرد.
شاید آنان در تشخیص اینکه تنها کشاورزی مولد است، اشتباه کرده بودند؛ اما در تشخیص اینکه اقتصاد یک سیستم بههمپیوسته است، از بسیاری از همعصران خود جلوتر بودند.
به همین دلیل، ارزش تاریخی فیزیوکراسی نه در پاسخهایش، بلکه در نوع پرسشهایی است که مطرح کرد؛ پرسشهایی که هنوز نیز در قلب علم اقتصاد قرار دارند: ثروت چگونه خلق میشود؟ مازاد اقتصادی از کجا میآید؟ و چگونه این مازاد در میان طبقات مختلف جامعه جریان پیدا میکند؟
از «نظم طبیعی» تا آزادی اقتصادی؛ چگونه فیزیوکراتها بنیان اقتصاد کلاسیک را بنا کردند؟
در اینجا دیگر بحث بر سر این نیست که ثروت چگونه خلق میشود؛ بلکه پرسش این است:
اگر اقتصاد واقعاً از قوانین طبیعی پیروی میکند، دولت چگونه باید با آن رفتار کند؟
پاسخ فیزیوکراتها، برای اروپای قرن هجدهم، چیزی کمتر از یک انقلاب فکری نبود. آنها استدلال کردند که بسیاری از مشکلات اقتصادی نه به دلیل کمبود منابع یا ضعف مردم، بلکه به این علت به وجود آمدهاند که دولتها دائماً در حال جنگیدن با قوانین طبیعی اقتصاد هستند.
در نگاه آنان، اقتصاد مانند رودخانهای بود که مسیر طبیعی خود را دارد. هرچه انسان بیشتر بخواهد با سدهای مصنوعی، مسیر آن را تغییر دهد، هزینههای بیشتری بر جامعه تحمیل خواهد شد. این نگاه، بعدها به یکی از مهمترین پایههای اقتصاد کلاسیک تبدیل شد.
«نظم طبیعی»؛ مهمترین مفهوم در اندیشه فیزیوکراتها
امروزه وقتی از بازار آزاد سخن میگوییم، ذهن بسیاری از افراد مستقیماً به آدام اسمیت میرود. اما حقیقت این است که ریشه فلسفی این اندیشه را باید در آثار فیزیوکراتها جستوجو کرد. فیزیوکراتها معتقد بودند جهان دارای دو نوع نظم است.
- نخست، نظم مصنوعی؛ یعنی قوانینی که انسانها وضع میکنند، مانند تعرفهها، انحصارها، مقررات دستوپاگیر و محدودیتهای تجاری.
- دوم، نظم طبیعی؛ یعنی مجموعه روابطی که بدون دخالت دولت، اقتصاد را به سمت تعادل هدایت میکنند.
از نگاه آنان، هرچه فاصله میان این دو نظم بیشتر شود، اقتصاد ناکارآمدتر خواهد شد. این دیدگاه، تأثیر مستقیمی از فضای فکری عصر روشنگری داشت. همانگونه که دانشمندان آن دوران باور داشتند طبیعت از قوانین ثابت پیروی میکند، فیزیوکراتها نیز معتقد بودند اقتصاد دارای قوانین ثابتی است که باید کشف شوند، نه اینکه با فرمانهای حکومتی جایگزین شوند.
چرا دولت نباید همه چیز را کنترل کند؟
برای درک موضع فیزیوکراتها، باید به فرانسه قرن هجدهم بازگردیم.
کشاورز برای فروش غلات به مجوز نیاز داشت.
تاجر با دهها تعرفه و عوارض داخلی روبهرو بود.
قیمت بسیاری از کالاها توسط دولت تعیین میشد.
ورود و خروج کالا میان استانها با مقررات پیچیده همراه بود.
از دید فیزیوکراتها، این وضعیت مانند آن بود که پزشکی برای درمان بیماری، به جای کمک به بدن، دائماً جریان خون را متوقف کند.
آنان معتقد بودند اگر اقتصاد بتواند آزادانه عمل کند، نیروهای طبیعی عرضه، تقاضا، تولید و مبادله، خود به ایجاد تعادل کمک خواهند کرد.
البته باید توجه داشت که آنان طرفدار «دولت غایب» نبودند. دولت از نظر فیزیوکراتها وظایفی مهم داشت؛ از جمله حفاظت از مالکیت، اجرای قانون، تأمین امنیت و تضمین عدالت. آنچه آنان رد میکردند، دخالت دولت در فرایندهای طبیعی تولید و مبادله بود.
این تفاوت ظریف، بعدها در اندیشه اقتصاددانان کلاسیک نیز حفظ شد.
«Laissez-faire, laissez-passer»؛ شعاری که تاریخ اقتصاد را تغییر داد
هیچ عبارتی به اندازه شعار فرانسوی «Laissez-faire, laissez-passer» با فیزیوکراتها پیوند نخورده است.
ترجمه تحتاللفظی آن چنین است:
«بگذارید افراد کار خود را انجام دهند؛ بگذارید کالاها آزادانه عبور کنند.»
اما این شعار اغلب به اشتباه تفسیر میشود.
فیزیوکراتها نمیگفتند دولت هیچ نقشی ندارد یا هر نوع فعالیت اقتصادی باید بدون قاعده باشد. مقصود آنان این بود که اگر دولت به جای وضع مقررات بیپایان، اجازه دهد تولیدکنندگان، کشاورزان و بازرگانان در چارچوب قانون فعالیت کنند، اقتصاد کارآمدتر خواهد شد. در واقع، آنان از آزادی اقتصادی دفاع میکردند، نه از بیقانونی. این تمایز، امروز نیز در مباحث مربوط به بازار آزاد اهمیت دارد.
مالیات؛ چرا فقط زمین باید مالیات بدهد؟
شاید بحثبرانگیزترین پیشنهاد سیاستی فیزیوکراتها، ایده مالیات واحد بر زمین بود.
این پیشنهاد، برخاسته از همان نظریه «محصول خالص» بود. اگر تنها زمین مازاد واقعی ایجاد میکند، پس تنها همین مازاد باید منبع اصلی مالیات باشد.
از نگاه آنان، مالیات بر تجارت، صنعت یا نیروی کار، در نهایت به کاهش تولید و کند شدن فعالیت اقتصادی منجر میشود. اما مالیات بر رانت زمین، از مازادی اخذ میشود که طبیعت ایجاد کرده و کمترین آسیب را به تولید وارد میکند. این ایده بعدها الهامبخش بسیاری از نظریههای مالیات بر رانت شد و حتی در قرن نوزدهم بر اندیشههای اقتصاددان آمریکایی Henry George درباره مالیات بر ارزش زمین تأثیر گذاشت.
هرچند نسخه پیشنهادی فیزیوکراتها هرگز بهطور کامل اجرا نشد، اما پرسش بنیادینی را مطرح کرد که هنوز نیز در اقتصاد عمومی مطرح است:
بهترین پایه مالیاتی کدام است؛ درآمد، مصرف، سرمایه یا رانت؟
تجارت آزاد؛ نه یک انتخاب، بلکه نتیجه یک نظریه
یکی از سوءبرداشتهای رایج این است که فیزیوکراتها صرفاً به دلایل اخلاقی از تجارت آزاد حمایت میکردند. واقعیت چیز دیگری است. حمایت آنان از تجارت آزاد، نتیجه مستقیم نظریه «نظم طبیعی» بود.
اگر اقتصاد از قوانین طبیعی پیروی میکند و اگر تولید کشاورزی منشأ محصول خالص است، پس هر مانعی که بر سر راه مبادله آزاد این محصول قرار گیرد، مانع جریان طبیعی ثروت خواهد شد. به همین دلیل، آنان با محدودیت صادرات غلات، کنترل قیمتها و ممنوعیتهای تجاری مخالفت میکردند.
این دیدگاه بعدها در آثار آدام اسمیت و دیوید ریکاردو، با استدلالهایی متفاوت اما در همان جهت، توسعه یافت.
آیا فیزیوکراتها نخستین طرفداران سرمایهداری بودند؟
پاسخ به این پرسش، هم بله است و هم خیر.
از یک سو، آنان از مالکیت خصوصی، آزادی تجارت و محدود شدن مداخلات دولت دفاع میکردند؛ اصولی که بعدها در اقتصاد سرمایهداری جایگاهی محوری یافت.
اما از سوی دیگر، هنوز صنعت را منشأ اصلی ثروت نمیدانستند و نقش سرمایه صنعتی را بسیار کمتر از آنچه بعدها در انقلاب صنعتی آشکار شد، ارزیابی میکردند. بنابراین، فیزیوکراسی را باید پلی میان اقتصاد مبتنی بر زمین و اقتصاد مبتنی بر سرمایه دانست، نه شکل نهایی سرمایهداری.
تأثیر بر آدام اسمیت؛ شاگردی که از استاد پیشی گرفت
وقتی آدام اسمیت در دهه ۱۷۶۰ به فرانسه سفر کرد، با محافل فیزیوکراتها دیدار داشت و از نزدیک با آثار و اندیشههای آنان آشنا شد. اسمیت بعدها در ثروت ملل از فرانسوا کنه با احترام یاد کرد و او را یکی از متفکران برجسته زمان خود دانست. اما او همه نتایج فیزیوکراتها را نپذیرفت. بزرگترین اختلاف آنها بر سر منشأ ثروت بود.
فیزیوکراتها معتقد بودند تنها کشاورزی محصول خالص ایجاد میکند. اسمیت استدلال کرد که هر فعالیتی که ارزش افزوده ایجاد کند، خواه در کشاورزی، صنعت یا خدمات، میتواند منشأ ثروت باشد.
با این حال، بسیاری از مفاهیم بنیادی اقتصاد کلاسیک، از جمله باور به وجود قوانین طبیعی اقتصاد، اهمیت آزادی مبادله، نقش محدود اما ضروری دولت و تحلیل اقتصاد بهعنوان یک نظام منسجم، بهطور مستقیم یا غیرمستقیم از فیزیوکراتها الهام گرفت.
به همین دلیل، اگرچه آدام اسمیت بنیانگذار اقتصاد کلاسیک شناخته میشود، اما بدون فیزیوکراتها، شکلگیری اقتصاد کلاسیک به صورتی که امروز میشناسیم، دشوار بود.
اگر فیزیوکراتها امروز زنده بودند…
شاید جذابترین راه برای سنجش یک مکتب اقتصادی، انتقال آن به دنیای امروز باشد. اگر فرانسوا کنه امروز اقتصاد جهانی را مشاهده میکرد، احتمالاً از این که صنعت و خدمات بخش اعظم تولید ناخالص داخلی جهان را تشکیل میدهند، شگفتزده میشد. او احتمالاً دیگر نمیتوانست ادعا کند که تنها کشاورزی محصول خالص ایجاد میکند.
اما برخی دغدغههای او همچنان معاصر به نظر میرسند.
او احتمالاً از مالیاتهایی که سرمایهگذاری مولد را تضعیف میکنند، انتقاد میکرد. از مقرراتی که هزینه مبادله را افزایش میدهند، خشنود نبود و همچنان بر اهمیت شناخت قوانین بنیادین اقتصاد پیش از طراحی سیاستهای عمومی تأکید میکرد.
شاید مهمتر از همه، او همچنان اقتصاد را یک سیستم زنده میدید؛ سیستمی که اگر جریان تولید، درآمد و سرمایه در آن مختل شود، کل جامعه آسیب خواهد دید.
میراث سیاستی فیزیوکراتها
اگر مرکانتیلیسم به دولت آموخت چگونه از اقتصاد برای افزایش قدرت استفاده کند، فیزیوکراتها تلاش کردند به دولت بیاموزند که قدرت همیشه در مداخله بیشتر خلاصه نمیشود.
آنان استدلال کردند که حکومت خوب، حکومتی نیست که هر روز قانون تازهای وضع کند؛ بلکه حکومتی است که ابتدا قوانین طبیعی اقتصاد را بشناسد و سپس تا حد امکان با آنها هماهنگ شود.
این اندیشه، مسیر اقتصاد را برای همیشه تغییر داد. از دل همین نگاه بود که اقتصاددانان کلاسیک مفهوم آزادی اقتصادی را توسعه دادند، نظریههای تجارت آزاد را بسط دادند و اقتصاد را بیش از پیش به یک علم مستقل تبدیل کردند.
شاید بسیاری از نتیجهگیریهای فیزیوکراتها امروز دیگر پذیرفته نباشد، اما روش اندیشیدن آنها همچنان زنده است: پیش از آنکه برای اقتصاد نسخه بپیچیم، باید بفهمیم اقتصاد چگونه کار میکند.