امروز اگر از یک اقتصاددان بپرسید چه چیزی یک کشور را ثروتمند میکند، احتمالاً از بهرهوری، نوآوری، سرمایه انسانی، فناوری، نهادهای کارآمد یا رشد اقتصادی سخن خواهد گفت. اما اگر همین سؤال را از یک سیاستمدار اروپایی در قرن شانزدهم میپرسیدید، پاسخ تقریباً قطعی بود:
«هر کشوری که طلا و نقره بیشتری داشته باشد، ثروتمندتر است.»
این جمله شاید امروز سادهانگارانه به نظر برسد، اما برای نزدیک به سه قرن، سیاست اقتصادی قدرتهای بزرگ اروپا بر همین منطق استوار بود. دولتها برای افزایش ذخایر طلا و نقره با یکدیگر رقابت میکردند، تعرفههای سنگین وضع میکردند، شرکتهای انحصاری ایجاد میکردند، مستعمرات را گسترش میدادند و حتی جنگهای طولانی را با هدف کنترل مسیرهای تجاری آغاز میکردند.
این جهان، جهان مرکانتیلیسم بود؛ نخستین نظام منسجم سیاستگذاری اقتصادی در دوران مدرن. مرکانتیلیسم صرفاً یک نظریه اقتصادی نبود، بلکه شیوهای برای نگاه کردن به قدرت، تجارت، دولت و ثروت بود. درک آن برای شناخت اقتصاد امروز ضروری است، زیرا بسیاری از سیاستهایی که تصور میکنیم متعلق به قرن بیستویکم هستند، ریشهای عمیق در اندیشه مرکانتیلیستی دارند.
مرکانتیلیسم در چه دورهای شکل گرفت؟
برای فهم مرکانتیلیسم، باید اروپا را در پایان قرون وسطی تصور کنیم.
اروپا در قرن پانزدهم در حال تجربه دگرگونیهای بزرگی بود. نظام فئودالی به تدریج تضعیف میشد، دولتهای ملی مانند انگلستان، فرانسه، اسپانیا و پرتغال در حال شکلگیری بودند و تجارت دریایی با کشف مسیرهای جدید به آسیا، آفریقا و قاره آمریکا رونق گرفته بود. همزمان، اختراع کشتیهای بزرگتر، پیشرفت ناوبری و کشف معادن عظیم طلا و نقره در قاره آمریکا، حجم بیسابقهای از فلزات گرانبها را وارد اروپا کرد.
در چنین شرایطی، فرمانروایان با پرسشی روبهرو شدند:
چگونه میتوان کشور را ثروتمندتر و قدرتمندتر کرد؟
پاسخی که در آن دوران شکل گرفت، مرکانتیلیسم بود.
آیا مرکانتیلیسم یک مکتب اقتصادی بود؟
در بسیاری از کتابهای درسی، مرکانتیلیسم به عنوان نخستین مکتب اقتصادی معرفی میشود، اما از نظر تاریخی این توصیف کاملاً دقیق نیست.
مرکانتیلیسم برخلاف اقتصاد کلاسیک یا کینزیسم، یک نظریه منسجم با بنیانگذار مشخص نداشت. هیچ اقتصاددانی کتابی ننوشت که همه مرکانتیلیستها از آن پیروی کنند.در واقع، مرکانتیلیسم مجموعهای از سیاستها، باورها و توصیههای اقتصادی بود که طی حدود سه قرن، در کشورهای مختلف اروپا شکل گرفت. با وجود تفاوتهای فراوان، همه آنها در چند اصل بنیادین اشتراک داشتند.
جهان از نگاه مرکانتیلیستها
برای درک این مکتب باید جهان را از چشم یک وزیر اقتصاد در سال ۱۶۵۰ ببینیم.
او باور داشت که مقدار ثروت جهان تقریباً ثابت است. اگر کشوری ثروتمندتر شود، کشور دیگری ناچار فقیرتر خواهد شد. در نتیجه تجارت، یک بازی برد-برد نبود؛ بلکه رقابتی بود که در آن یک طرف برنده و طرف دیگر بازنده میشد.
این نگاه، مهمترین تفاوت مرکانتیلیسم با اقتصاد مدرن است.
امروز اقتصاددانان معتقدند تجارت میتواند برای هر دو طرف ارزش خلق کند، اما مرکانتیلیستها تجارت را ابزاری برای انتقال ثروت از یک ملت به ملت دیگر میدانستند.
چرا طلا و نقره اینقدر مهم بودند؟
یکی از رایجترین سوءبرداشتها این است که مرکانتیلیستها عاشق طلا بودند.
در واقع، آنها عاشق قدرت بودند و طلا را ابزار قدرت میدانستند. در قرن شانزدهم دولتها برای اداره کشور به پول نیاز داشتند. باید ارتش تشکیل میدادند، ناوگان دریایی میساختند، جنگ میکردند، قلعه احداث میکردند، مستعمرات را اداره میکردند و … . همه این فعالیتها به طلا و نقره نیاز داشت.
در نتیجه، هرچه خزانه دولت بزرگتر بود، قدرت نظامی و سیاسی آن نیز بیشتر میشد.
از این منظر، مرکانتیلیسم بیش از آنکه درباره اقتصاد باشد، درباره اقتصاد در خدمت قدرت ملی بود.
تراز تجاری مثبت؛ قلب اندیشه مرکانتیلیستی
اگر بخواهیم تنها یک اصل را به عنوان ستون فقرات مرکانتیلیسم معرفی کنیم، آن اصل تراز تجاری مثبت است.
مرکانتیلیستها معتقد بودند که هر کشور باید:
- بیشتر صادر کند.
- کمتر وارد کند.
زیرا در این صورت، طلا و نقره از سایر کشورها وارد اقتصاد داخلی خواهد شد.
به همین دلیل، صادرات نه تنها یک فعالیت اقتصادی، بلکه یک وظیفه ملی محسوب میشد.
در مقابل، واردات کالاهای مصرفی نوعی خروج ثروت از کشور تلقی میشد. به همین علت دولتها با ابزارهای مختلف واردات را محدود میکردند.
نقش دولت؛ بازیگر اصلی اقتصاد
یکی از مهمترین تفاوتهای مرکانتیلیسم با اقتصاد کلاسیک، نگاه آن به دولت است.
در مرکانتیلیسم، بازار به حال خود رها نمیشود.
دولت باید:
- تعرفه وضع کند.
- از صنایع داخلی حمایت کند.
- انحصار ایجاد کند.
- صادرات را تشویق کند.
- واردات را کنترل کند.
- مسیرهای تجاری را مدیریت کند.
- حتی در صورت لزوم، برای منافع اقتصادی وارد جنگ شود.
در نگاه مرکانتیلیستها، بازار بدون هدایت دولت نمیتواند منافع ملی را تأمین کند. به همین دلیل، بسیاری از سیاستهایی که امروز «سیاست صنعتی» نامیده میشوند، ریشههایی مرکانتیلیستی دارند.
چرا استعمار برای مرکانتیلیستها اهمیت داشت؟
مرکانتیلیسم بدون استعمار قابل فهم نیست.
مستعمرات سه وظیفه اساسی داشتند:
- نخست، مواد خام ارزان تولید کنند.
- دوم، بازار فروش کالاهای تولیدی کشور مادر باشند.
- سوم، اجازه ندهند رقبای اروپایی به این منابع دسترسی پیدا کنند.
به همین دلیل، رقابت اقتصادی به سرعت به رقابت استعماری تبدیل شد. اسپانیا، پرتغال، انگلستان، فرانسه و هلند، همگی تلاش میکردند بخش بیشتری از جهان را تحت کنترل خود درآورند. در واقع، بسیاری از جنگهای استعماری را میتوان ادامه منطقی اندیشه مرکانتیلیستی دانست.
شرکتهای انحصاری؛ بازوی اقتصادی دولت
یکی از نوآوریهای مهم این دوره، شکلگیری شرکتهای بزرگ انحصاری بود.
دولتها امتیاز تجارت با مناطق خاص را تنها به یک شرکت اعطا میکردند. نمونه مشهور آن، کمپانی هند شرقی انگلیس و کمپانی هند شرقی هلند بودند.
این شرکتها فقط بنگاه اقتصادی نبودند. آنها ارتش داشتند، مالیات جمعآوری میکردند، قرارداد سیاسی امضا میکردند و گاهی حتی جنگ به راه میانداختند.
این پیوند میان دولت و بنگاه اقتصادی، یکی از ویژگیهای مهم مرکانتیلیسم بود.
مهمترین اندیشمندان مرکانتیلیسم
برخلاف بسیاری از مکاتب اقتصادی، مرکانتیلیسم بنیانگذار واحدی ندارد، اما چند چهره نقش برجستهای در تدوین و گسترش آن ایفا کردند.
توماس مان استدلال کرد که ثروت یک کشور از طریق مازاد صادرات بر واردات افزایش مییابد و دولت باید شرایطی فراهم کند که تراز تجاری همواره مثبت باقی بماند.
ژان-باپتیست کولبر، وزیر دارایی فرانسه در دوران لویی چهاردهم، این اندیشه را به سیاست عملی تبدیل کرد. او با حمایت گسترده از صنایع داخلی، توسعه زیرساختها، ایجاد استانداردهای تولید و وضع تعرفههای سنگین، الگویی از مداخله فعال دولت در اقتصاد ارائه داد که بعدها به «کولبرتیسم» شهرت یافت.
آنتونیو سرا نیز از نخستین متفکرانی بود که توضیح داد چگونه کشورهایی با منابع طبیعی محدود نیز میتوانند از طریق صنعت و تجارت به ثروت دست یابند؛ دیدگاهی که برای زمان خود بسیار پیشرو بود.
مرکانتیلیسم و معادن؛ چرا فلزات در مرکز سیاست اقتصادی قرار گرفتند؟
برای مخاطبان صنعت معدن، این بخش شاید مهمترین قسمت ماجرا باشد. مرکانتیلیسم را میتوان نخستین دورهای دانست که مواد معدنی و فلزات به یک موضوع راهبردی در سیاست اقتصادی تبدیل شدند. طلا و نقره تنها فلزات گرانبها نبودند؛ آنها پایه نظام پولی، تأمین مالی جنگها و اعتبار دولتها محسوب میشدند.
از سوی دیگر، توسعه صنایع نظامی و دریایی نیازمند آهن، مس، قلع و سرب بود. کشوری که به این منابع دسترسی داشت یا میتوانست زنجیره تأمین آنها را کنترل کند، از مزیت ژئوپلیتیکی برخوردار میشد.
به همین دلیل، بسیاری از قدرتهای اروپایی نه صرفاً برای تصرف سرزمین، بلکه برای دسترسی به معادن، فلزات و مسیرهای انتقال آنها وارد رقابت شدند. اگر امروز از «مواد معدنی حیاتی» یا «امنیت زنجیره تأمین» سخن میگوییم، ریشه این نگرش را میتوان در همان دوران جستوجو کرد.
نقدهای وارد بر مرکانتیلیسم
با گذشت زمان، اقتصاددانان به تدریج دریافتند که بسیاری از فرضهای مرکانتیلیسم با واقعیت سازگار نیست.
نخستین نقد مهم را دیوید هیوم مطرح کرد. او نشان داد که اگر کشوری همواره طلا و نقره جذب کند، حجم پول افزایش مییابد، قیمتها بالا میرود و در نهایت مزیت صادراتی آن کاهش پیدا میکند. بنابراین، انباشت دائمی فلزات گرانبها امکانپذیر نیست.
پس از او، فیزیوکراتها استدلال کردند که منشأ واقعی ثروت، تولید است، نه صرفاً تجارت.
اما بزرگترین نقد را آدام اسمیت در کتاب ثروت ملل مطرح کرد. او نوشت که ثروت یک ملت با مقدار طلای موجود در خزانه سنجیده نمیشود، بلکه به توانایی آن در تولید کالا و خدمات وابسته است. از نگاه اسمیت، تجارت بین کشورها میتواند به نفع هر دو طرف باشد و الزاماً یک بازی با حاصل جمع صفر نیست.
این نقدها، زمینه را برای شکلگیری اقتصاد کلاسیک و کنار رفتن تدریجی مرکانتیلیسم فراهم کردند.
آیا مرکانتیلیسم واقعاً از بین رفته است؟
اگر تنها به کتابهای تاریخ اقتصاد نگاه کنیم، پاسخ مثبت است. اما اگر به سیاستهای اقتصادی قدرتهای بزرگ در قرن بیستویکم نگاه کنیم، پاسخ پیچیدهتر خواهد بود.
رقابت بر سر نیمهرساناها، عناصر نادر خاکی، لیتیوم، مس، تعرفههای تجاری، محدودیت صادرات فناوری، حمایت از صنایع داخلی و سیاستهای صنعتی، همگی نشان میدهند که بسیاری از دولتها هنوز معتقدند امنیت اقتصادی بخشی از امنیت ملی است.
البته تفاوت مهمی وجود دارد. مرکانتیلیسم کلاسیک، ثروت را در انباشت طلا و نقره میدید؛ در حالی که دولتهای امروز، فناوری، داده، انرژی، زنجیره تأمین و مواد معدنی راهبردی را منابع اصلی قدرت میدانند.
به همین دلیل، بسیاری از اقتصاددانان از اصطلاح «نئومرکانتیلیسم» برای توصیف بخشی از سیاستهای اقتصادی معاصر استفاده میکنند.
جمعبندی؛ میراث ماندگار مرکانتیلیسم
مرکانتیلیسم را نباید صرفاً مجموعهای از سیاستهای قدیمی دانست که با ظهور اقتصاد کلاسیک کنار گذاشته شد. این مکتب نخستین تلاشی بود که اقتصاد را به ابزاری برای افزایش قدرت دولت تبدیل کرد و نشان داد تصمیمهای اقتصادی میتوانند سرنوشت ملتها را تغییر دهند.
در عین حال، مرکانتیلیسم محدودیتهای خود را نیز داشت. تمرکز بیش از حد بر انباشت فلزات گرانبها، نگاه صفرجمعی به تجارت و مداخله گسترده دولت، در نهایت مانع از درک ظرفیت واقعی بازارها برای خلق ثروت شد. همین کاستیها بود که راه را برای ظهور اقتصاد کلاسیک و اندیشههای آدام اسمیت هموار کرد.
با این همه، میراث مرکانتیلیسم هنوز زنده است. هر زمان که کشوری برای حفاظت از صنایع داخلی تعرفه وضع میکند، برای تأمین مواد معدنی حیاتی رقابت میکند، زنجیرههای تأمین راهبردی میسازد یا اقتصاد را بخشی از امنیت ملی میداند، میتوان ردپای همان اندیشهای را دید که بیش از چهارصد سال پیش در اروپا شکل گرفت.
مرکانتیلیسم به ما یادآوری میکند که اقتصاد، صرفاً علم بازارها نیست؛ بلکه تاریخ رقابت ملتها برای کسب قدرت نیز هست.