بیشتر ما عقبماندگی را مثل فاصلهای میبینیم که باید قدمبهقدم طی شود: کشوری که دیر رسیده، باید همان راهی را برود که پیشروها رفتهاند، فقط کمی سریعتر. الکساندر گرشنکرون این تصویر را برهم زد. او نشان داد کشوری که دیر به صنعت میرسد، اصلاً از همان جاده نمیرود؛ ابزارهای دیگری برمیدارد، نهادهای دیگری میسازد و گاهی با جهشی ناگهانی فاصله را میبُرد. همین ایده ساده، یکی از اثرگذارترین چارچوبهای تاریخ اقتصادی قرن بیستم شد.
گرشنکرون که بود؟ زندگی میان چند جهان
گرشنکرون در سال ۱۹۰۴ در اودسا، در امپراتوری روسیه، به دنیا آمد. نوجوان بود که انقلاب و جنگ داخلی خانوادهاش را آواره کرد و سرانجام به وین رسیدند. او در دانشگاه وین اقتصاد خواند و سالها در اتریش زندگی کرد، تا اینکه الحاق اتریش به آلمان نازی در ۱۹۳۸ دوباره او را به مهاجرت واداشت؛ این بار به آمریکا.

مسیرش در آمریکا از دانشگاه کالیفرنیا در برکلی گذشت، چند سالی در هیئتمدیره فدرال رزرو به تحلیل اقتصاد شوروی پرداخت و از ۱۹۴۸ به هاروارد رفت و تا پایان عمر، یعنی ۱۹۷۸، همانجا ماند. همکارانش او را مردی میدانستند که به دهها زبان میخواند، شطرنج و ادبیات روسی را عاشقانه دنبال میکرد و حتی در نقد ترجمه ناباکوف از «یوگنی اونگین» مقاله نوشت. نوهاش، نیکلاس داویداف، بعدها زندگی او را در کتابی با عنوان «مگسکش» روایت کرد.
این زندگی چندپاره بیربط به اندیشهاش نیست. گرشنکرون از نزدیک دیده بود که روسیه، اتریش و آلمان هر کدام با تأخیر و به شیوه خودشان به جهان صنعتی وارد شدند. پرسش اصلی او از دل همین تجربه بیرون آمد: چرا کشورهای اروپایی، با وجود اینکه همه صنعتی شدند، اینقدر متفاوت صنعتی شدند؟
نظریه عقبماندگی اقتصادی؛ ایده اصلی
مهمترین اثر او مقالهای است با عنوان «عقبماندگی اقتصادی در چشمانداز تاریخی» که نخستین بار در ۱۹۵۱ ارائه شد و در ۱۹۶۲ عنوان کتابی از مجموعه مقالاتش شد. استدلال مرکزی گرشنکرون این است که میزان عقبماندگی یک کشور در لحظه آغاز صنعتیشدن، شکل و شیوه صنعتیشدن آن را تعیین میکند.
به بیان دیگر، عقبماندگی فقط «کمتر داشتن» نیست؛ متغیری است که مسیر را عوض میکند. او برای نشان دادن این تفاوت، از الگوهایی سخن گفت که با افزایش عقبماندگی پررنگتر میشوند:
- جهش بزرگ (Big Spurt): هرچه کشوری عقبماندهتر باشد، صنعتیشدنش ناگهانیتر و با نرخ رشد بالاتری آغاز میشود، نه به شکل تدریجی.
- تأکید بر بزرگی: کارخانهها و بنگاهها بزرگترند، چون فناوری وارداتی روز، ذاتاً در مقیاس بزرگ کار میکند.
- اولویت کالاهای سرمایهای: صنایع سنگین و تولید ماشینآلات بر کالاهای مصرفی پیشی میگیرند.
- فشار بر مصرف: برای تأمین منابع جهش، سطح مصرف مردم بیشتر زیر فشار قرار میگیرد.
- نقش کمرنگتر کشاورزی: بخش کشاورزی کمتر بهعنوان بازار رو به رشد برای صنعت عمل میکند.
- نهادهای ویژه برای تأمین سرمایه: و این، جذابترین بخش نظریه است.
از بانک تا دولت؛ نهادهایی که جای خالی را پر میکنند
بریتانیا، نخستین کشور صنعتی، به نهاد خاصی برای تأمین سرمایه نیاز نداشت. صنعت آن بهتدریج رشد کرد و کارآفرینان با پسانداز خود و سود انباشته کار را پیش بردند.
اما آلمانِ قرن نوزدهم، که نسبت به بریتانیا «عقبماندگی متوسط» داشت، چنین فرصتی نداشت. در آنجا بانکهای سرمایهگذاری بزرگ میداندار شدند: سرمایه را جمع میکردند، به صنایع سنگین وام میدادند، در هیئتمدیره شرکتها مینشستند و عملاً نقش کارآفرین را بازی میکردند.
در روسیه تزاری، که عقبماندگی بسیار شدیدتر بود و حتی بانکها هم توان یا اعتبار کافی نداشتند، این وظیفه به دولت رسید. دولت با مالیات، بودجه، سفارشهای راهآهن و جذب سرمایه خارجی، موتور صنعتیشدن دهه ۱۸۹۰ شد؛ دورهای که با نام وزیر دارایی آن، سرگئی ویته، شناخته میشود.
این الگوی سهپلهای (بازار، بانک، دولت) هنوز یکی از روشنترین روایتها از رابطه میان سطح توسعه و نوع نهادهای اقتصادی است.
مزیت عقبماندگی؛ چرا دیر رسیدن همیشه بد نیست
عبارت «مزیت عقبماندگی» شاید شناختهشدهترین میراث گرشنکرون باشد. منطقش ساده است: کشوری که دیر به صنعت میرسد، لازم نیست فناوری را از صفر اختراع کند. میتواند پیشرفتهترین ماشینها و روشها را از پیشروها وام بگیرد و از روی مراحل پرهزینه آزمون و خطا بپرد.
اما گرشنکرون سادهلوح نبود. این مزیت فقط یک «امکان» است. فاصله زیاد با پیشروها تنشی ایجاد میکند میان آنچه ممکن است و آنچه واقعاً هست. اگر این تنش با نهادهای مناسب، سرمایه کافی و اراده سیاسی همراه نشود، عقبماندگی نه به جهش، که به رکود میانجامد. مزیت عقبماندگی در عمل، مزیتِ کسانی است که بلدند از آن استفاده کنند.
جایگزینی پیششرطها؛ پاسخی به نظریه مراحل
در دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ نظریههای مرحلهای رشد، بهویژه الگوی والت روستو، رواج داشتند. این نظریهها میگفتند هر کشوری برای صنعتیشدن باید پیششرطهایی مشخص را فراهم کند: انباشت سرمایه، نیروی کار ماهر، بازار داخلی، طبقه کارآفرین.
گرشنکرون پاسخی هوشمندانه داشت: پیششرطها قابل جایگزینیاند. اگر طبقه کارآفرین وجود ندارد، بانک یا دولت میتواند جایش را بگیرد. اگر پسانداز داخلی کم است، مالیات اجباری یا سرمایه خارجی میتواند کمبودش را جبران کند. به این ترتیب، تاریخ توسعه یک مسیر واحد نیست، بلکه مجموعهای از راهحلهای جایگزین برای مسائلی مشترک است.
او حتی به نقش ایدئولوژی هم توجه داشت. به نظر او هرچه عقبماندگی بیشتر باشد، برای بسیج جامعه و توجیه فداکاریهای جهش صنعتی، به باورهای پرشورتری نیاز است: سنسیمونیسم در فرانسه، ملیگرایی در آلمان و، در شکلی افراطی، مارکسیسم در روسیه.
نقدها؛ جایی که نظریه ترک برمیدارد
نظریهای که اینقدر کلان حرف میزند، طبیعتاً از نقد در امان نمیماند.
تصویر اغراقآمیز از بانکهای آلمانی
پژوهشهای بعدی، از جمله کارهای کارولین فولین، نشان دادند نقش بانکهای آلمانی در تأمین مالی صنعت، دستکم در مراحل آغازین، کمتر از آن بود که گرشنکرون تصور میکرد. بخش بزرگی از سرمایه از سود انباشته خود بنگاهها میآمد.
روسیه پیچیدهتر از روایت او
مورخانی مانند پل گرگوری استدلال کردند که در صنعتیشدن روسیه، بازار و کشاورزی نقش پررنگتری داشتند و سهم دولت نیز کمتر از برداشت گرشنکرون بود.
تمرکز اروپایی
چارچوب او بر تجربه اروپا ساخته شده بود. وقتی موجهای بعدی صنعتیشدن در آسیای شرقی و آمریکای لاتین رخ داد، روشن شد که متغیرهایی مانند تجارت جهانی، استعمار و نظام بینالملل هم به همان اندازه اهمیت دارند.
با این همه، نکته جالب این است که حتی منتقدانش هم معمولاً با پرسشهای گرشنکرون کار میکنند. نظریه شاید در جزئیات اصلاح شده باشد، اما دستور کار پژوهشی که او گشود، هنوز زنده است.
میراث گرشنکرون در اقتصاد توسعه
اثر گرشنکرون را میتوان در چند جریان مهم فکری دید. موزس آبراموویتز با مفهوم «ظرفیت اجتماعی» نشان داد که مزیت عقبماندگی فقط وقتی تحقق مییابد که جامعه توان جذب فناوری را داشته باشد؛ ادامه مستقیم همان هشدار گرشنکرون. ادبیات «دولت توسعهگرا»، از چالمرز جانسون درباره ژاپن تا آلیس امسدن درباره کره جنوبی و رابرت وید درباره تایوان، در اصل پاسخی گرشنکرونی به معمای صنعتیشدن آسیای شرقی است: کشورهای دیررس، به نهادهای متفاوتی نیاز دارند.
گرشنکرون و ایران؛ پرسشی که هنوز باز است
خواندن گرشنکرون برای خواننده ایرانی، تجربهای آشناست. ایران هم کشوری دیررس در صنعتیشدن است و در بیشتر صد سال گذشته، دولت نقش اصلی را در ساختن راهآهن، کارخانهها و صنایع سنگین بر عهده داشته؛ درست همان الگویی که گرشنکرون برای کشورهای بسیار عقبمانده پیشبینی میکرد.
اما چارچوب او پرسشهایی تیزتر هم پیش میکشد. اگر دولت جانشین کارآفرین شد، آیا هیچگاه نقش را به بخش خصوصی بازپس داد؟ آیا درآمد نفتی، که منبع سرمایه را بدون نیاز به بسیج پسانداز داخلی فراهم میکرد، همان «جایگزین پیششرط» بود یا مانعی که جلوی شکلگیری نهادهای مولد را گرفت؟ و مهمتر از همه، آیا ظرفیت جذب فناوری، همان چیزی که مزیت عقبماندگی را به واقعیت تبدیل میکند، به اندازه کافی ساخته شده است؟
این پرسشها پاسخ قطعی ندارند، اما گرشنکرون به ما یاد میدهد که آنها را درست بپرسیم.
چرا هنوز باید گرشنکرون خواند؟
ارزش گرشنکرون در این نیست که پاسخ همه چیز را داشت. ارزشش در این است که به ما آموخت تاریخ اقتصادی را بدون نسخه واحد ببینیم. او نشان داد که عقبماندگی سرنوشت نیست، اما خودبهخود هم فرصت نمیشود؛ فرصت بودنش به نهادها، انتخابها و تخیل سیاسی یک جامعه بستگی دارد.
برای کشوری که هنوز با پرسش توسعه درگیر است، این شاید مهمترین درسی باشد که میتوان از مهاجری اهل اودسا گرفت که میان چند جهان زندگی کرد و دیر رسیدن را از نزدیک میشناخت.